العلامة المجلسي

66

حياة القلوب ( فارسي )

دليل چهارم آن است كه : به اعتراف أهل سنّت عادت جناب أقدس الهى نسبت به همهء أنبياء از آدم تا خاتم اين بوده كه تا خليفه براي ايشان تعيين ننموده از دنيا رحلت نفرموده ، وسنّت حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در همهء غزوات وسفرهاى جزئي كه آن حضرت را از مدينهء مشرّفه سانح مىشد بلكه ما دام كه در مقام شريف خود نيز مقيم مىبود ودر هر قريه از قراى اسلام كه جمع قليلي در آنجا ساكن بودند يا سريّه ولشكرى به جائى مقرر مىنمود تعيين رئيس وخليفه را مهمل وبه اختيار رعيت نمىگذاشت تا خود به امر حق تعالى أمير وحاكم تعيين نمىفرمود ، پس در مثل اين سفر بىانجام چون تمام أهل اسلام را در همهء شرايع واحكام إلى يوم القيام معطّل وبه اختيار جمعى مهمل مىگذاشت ؟ دليل پنجم آن است كه : منصب امامت نظير نبوت است زيرا كه هر دو رياستى عام است بر همهء مكلّفين در جميع أمور دين ودنيا ، ومردم را شناختن چنين شخصي كه قابل چنين منصب بزرگ باشد ميسّر نيست وبا اين همه رأيهاى مختلف باطل بر تقديرى كه اتفاق بر امرى توانند نمود به قدر فهم وهمّت واغراض باطلهء ايشان خواهد بود نه موافق مصلحت كلى وحكمت الهى وحال آنكه بالضرورة آراء متفرقة هر يك اختيار كسى كند كه براي خود اصلح داند . بلى ، اتفاق بر اين قسم أمور به غلبه وقهر تواند شد ، واين سلطنت سلاطين وملوك جبابره است نه امامت ملت وامارت شريعت ؛ أيضا هرگاه رعيت موافق مصلحت الهى اختيار امام توانند كرد اختيار نبي نيز مىتوانند نمود ، وآن به اتفاق باطل است ، وطرفه اين است كه اگر پادشاهى حاكم شهري را عزل كند وبه عوض أو كسى را نصب ننمايد يا رئيس دهى از دهى بيرون رود وبه جاى خود كسى تعيين نكند كه مباشر رتق وفتق أمور رعيت شود بلكه به اختيار خودشان گذارد ، هرآينه آن جماعت كه قائل به وجوب نصب امام بر خدا وبر رسول نيستند آن پادشاه رئيس را نهايت مذمّت وتوبيخ كنند واين امر قبيح را كه از رئيس قريه مستحسن نشمارند واز خدا ورسول حسن دانند وگويند : پيغمبر خود را از دنيا برد وتعيين خليفه نكرد بلكه نصب امام را به اختيار رعيت گذاشت . دليل ششم آن است كه : بر تقديرى كه امّت از همهء غرضها وهواي نفس خود منزّه شوند